The last excluded dream

چند دقیقه ای مونده به پنج عصر، آسمون تاریکِ تاریکه خبری از خورشید نیست مثل اینکه از اولشم خبری نبوده!اینجا روزها کوتاست، شبها بلند و تاریک! و این دست نوشته های آلوده، این آه نگاشت بی پروا، این درد و این کنایه های بی معنا، از من است، غریبه ای به غربت آشنا... ... غریبه به وب نوشتِ من خوش آمدی (امیررضا رضوی) ...

۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

دَم

دَم، گذشته برای رخوتِ آرامِ بهارو
بازدَمی نیست در این برزخِ تلخِ خواب
و نگاهیست که مانده خیره در بیگانگیِ خاموشِ سراب

مرا از تلخیِ فراق، ملالی نیست
مرا از بیگانگیِ شب، آهی نیست

خویشتنم به یغما بُرداست، این گذارِ ناآرامِ زمان

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

بهار آمد

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد

خرامان ساقي مه رو به ايثار عقار آمد

صفا آمد صفا آمد که سنگ و ريگ روشن شد

شفا آمد شفا آمد شفاي هر نزار آمد

حبيب آمد حبيب آمد به دلداري مشتاقان

طبيب آمد طبيب آمد طبيب هوشيار آمد

سماع آمد سماع آمد سماع بي‌صداع آمد

وصال آمد وصال آمد وصال پايدار آمد

ربيع آمد ربيع آمد ربيع بس بديع آمد

شقايق‌ها و ريحان‌ها و لاله خوش عذار آمد


کسي آمد کسي آمد که ناکس زو کسي گردد

مهي آمد مهي آمد که دفع هر غبار آمد

دلي آمد دلي آمد که دل‌ها را بخنداند

ميي آمد ميي آمد که دفع هر خمار آمد

کفي آمد کفي آمد که دريا در از او يابد

شهي آمد شهي آمد که جان هر ديار آمد

کجا آمد کجا آمد کز اين جا خود نرفتست او

وليکن چشم گه آگاه و گه بي‌اعتبار آمد

ببندم چشم و گويم شد گشايم گويم او آمد

و او در خواب و بيداري قرين و يار غار آمد

کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آيد

رها کن حرف بشمرده که حرف بي‌شمار آمد


مولانا


۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

از دکتر علی شریعتی


تقديم به همه زنان

زن عشق می كارد و كینه درو می كند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی....

برای ازدواجش در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو....

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی....

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این, رنج است,

دکتر علی شریعتی

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

و این کابوسِ تلخ سحر ...

زمزمه
واژه های گم شدۀ یک رویا
خواب
نوازشی به خیالِ نسیم فردا
...
زنهار، زنهار
کاینات، تافته ها
درهم می درد، به اشاره
شیخ، حکمِ تکفیر می دهد،
به کنایه

به گاه
که خواب رفت و رویا
واژه، واژه درخویش شکست
غنچه نشکفته، خشکید

وتو ماندی و کابوس و سراب و کویرِ تلخ خاطرات

و از این تلخکِ شعرگونه،
تا رسوایی عقبی
بی انتها برزخی، انتظار


<آغاز روزی دیگر، سحری کبود و ابرآلود، گیلدفرد>

۱۳۸۷ تیر ۲۹, شنبه

چشم در راه

شبی، منِ شبزده
با دیده هایی، خسته
و دمی به شماره افتاده
در انتهای کابوس شبانه،
نامی را زمزمه می کردم
غریبه ای، نا آشنایی
...
کسی بیگانه با خیالِ من ...
و هنوز بدین رویا، واژه می بافم
هنوز بی قرار
و هنوز در شراره، شرارۀ نگاهش
غزل می خوانم...

من،
در این خراب آباد
در این عصیانِ آگاهی
در این هبوطِ تلخِ آفرینش

تو را سالها
تو را نسلها
تو را سینه به سینه
از نیما تا سهراب ...
سخت، چشم در راهم

(باز شبی به نیمه نزدیک و نگاهی بر پنجره خیره)

۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه

دربند

پای در زمین و سر به آسمان
همه عمر حیران و همچنان گمراه
آری به خودکامگیِ خویشم اینچنین، دربند

(روزی به نیمه رسیده، و جانی، هنوز به لب نرسیده، دفتر کارم، گیلدفرد).

۱۳۸۷ خرداد ۹, پنجشنبه

بیا عاشق باشیم

هنوز در وادیِ خواب،
رویایی هم هست

هنوز در پس تندبادِ خزان،
نوازش آرام بهاری، هم هست

هنوز لبخندِ گرمِ لاله سرخ،
در هق هقِ شبِ سردِ تنهایی ما، هم هست

تا اشک هست، عشق هم هست...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

شب است و ...

شب است و تیره
و ذهنِ خواب آلوده، اسیرِ وسوسۀ سفر، بی پروا
و من اینجا، در این اوهام، خالی از واژگان پیچ در پیچ و نا آشنا...


کسی در کور سوی شب در نای می دمد و من تنها، تنهایِ تنها، در خواب کودکانۀ خویش، خرسند
رویایی است شیرین، چون نسیم، بر نیستانِ هستی، گذری
چون یوسفِ گم گشده، بر پدر، نظری


ولی
رهگذری، غریبه ای، به یاوه و کُرنا، بر وَهمِ آشنایِ من،
تلنگر می زند
بر بیت، بیتِ خیالم، طعنه می زند
...

چشمِ خمار، بیگانه به بیداری، امّا بی خواب
گویی، خیره مانده، بر خیالی خام
مَنم
و حُبابی، به پُفی، رفته برباد
من و ...

آری، شب است و تیره

۱۳۸۶ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

نَفَس

نَفَس، چون افیون،
به هر دَم
تصویر می کند، هبوطم را،
در بازدَم

من، مانده از کاروان
در هالۀ تردید، حیران

من، واژه ای ناهمگون،
در توازنِ شعر
من، چرکنویسِ آلودۀ کِبریا

به خشم، به درماندگی
به درد و واماندگی
مشت، بر سندان
آب، در هاون
یار،
در سراب و رویا به کام کابوسِ روز،
تهی از معنا
آه می کشم، فریاد...

و نفرین، بر این نَفَس،
که چون افیون، به هر دَم
تصویر می کند، هبوطم را، در بازدَم


<روزِ زمستانی از نیمه گذشته، دفتر کارم در گیلدفرد>

۱۳۸۶ بهمن ۸, دوشنبه

گمراه


د
ست،
در دامن یار و جان،
خشنود به این خیال خام و دیده،
مخمور به اوهام و جام،
مسموم به انکار و من،
مانده در واپسین بیتِ غزل،
گمراه
Loading...

Amir Razavi's shared items